بيست و يك ماهگي گل پسر
ديروز ششم خرداد بود و آدرين عزيزم به سلامتي 21 ماهه شد.
پسر نازنينم، همه وجودم 21 ماهگيت مبارررررررك.

اينقدر روزها تند و سريع مي گذرند كه باورم نميشه عشق من الان بيست و يك ماهست و مراحل رشد رو با سرعت نور طي مي كنه و من از نوشتن همه اون يه عالمه عقب موندم. خيلي خيلي شرمندم كه چند وقتيه نتونستم براش بنويسم L گل پسركم ديگه كم كم داره جمله هاي دو سه كلمه اي مي گه و اينقدر شيرين زبون شده كه دل آدم ضعف مي ره وقتي با اون صداي نازكش كلمه ها رو ادا مي كنه و بعضي موقع ها يه كلمه هايي مي گه كه دوست داري بغلش كني و حسابي بچلونيش J بعضي كلمه ها و جمله هاي قشنگش اينه:
مامي بتاق : مامي بخواب
بدخشيد: ببخشيد
مامي نيدا تن : مامي نگاه كن (وقتي داره با باباش بازي هاي هيجان انگيز مي كنه منم حتماً بايد نگاهشون كنم )
از 23 ارديبهشتم كه ديگه مي تونه اسمش رو قشنگ بگه. چون اسمش يكم سخت بود نمي تونست قشنگ تلفظ كنه ولي از روز تولد حضرت علي كه ازش پرسيدم اسمت چيه خيلي قشنگ و واضح جواب داد آدددديَن گفتم فاميليت چيه گفت: تاظمي يعني كاظمي الهي قربون اون زبون كوچولو و شيرينت بشم همه زندگي من 
روز چهارشنبه قبلي كه خونه بوديم و قرار بود با خواهرم و مامانم بريم تجريش يكم خريد كنيم يه دفعه دلم هواي دوست عزيزم الهه جون و دخملك قشنگش آدرينا رو كرد گفتم با توجه به اينكه از اول خرداد ديگه به صورت تمام وقت مي رم سر كار امروز بهترين فرصته كه برم ببينمشون. بالاخره با هم هماهنگ كرديم و قرار شد تا مامان اينا ميرن امامزاده صالح زيارت منم آدرين رو ببرم خونه الهه جون خلاصه ماشين گرفتيم و رفتيم و كلي از ديدنشون خوشحال شديم و اين دوتا فينگيلي كلي با هم بازي كردن و با توجه به اينكه اين دومين ملاقاتشون بود و از اولي چندين ماه گذشته بود هنوز به هم عادت نداشتن و رفتاراشون براي هم نا آشنا بود به خاطر همين هي آدرين احساسي مي شد و جيغ مي كشيد و آدرينا از هيجان آدرين مي ترسيد و بغض مي كرد و ميرفت سمت مامان الهه خلاصه من كلي انرژي گذاشتم كه اين دوتا وروجك يه موقع همديگر رو ناكار نكنند كه متاسفانه بازم علي رغم تلاش هاي بسيار ما يكي دو دفعه از خجالت هم دراومدن J خلاصه روز خيلي خيلي خوبي بود و با توجه به اينكه خيلي نفس گير بود بهمون خوش گذشت. همين جا از الهه جونم بسيار بسيار تشكر مي كنم به خاطر روي خوش و مهمانوازي بسيارش كه كلي به من احساس صميمت داد. ازش يه عذرخواهي هم مي كنم كه خيلي خيلي بي مقدمه رفتيم و مزاحمشون شديم.
خلاصه توي راه برگشت به خونه احساس كردم آدرين بدنش داغه و بي حوصلس L وقتي رسيديم خونه سريع براش غذا آماده كردم و بهش دادم هي به آقاي همسر گفتم به نظر شما آدرين تب نداره و ايشون گفتند نه . بالاخره ساعت 10 مثل هميشه آدرين خوابيد و از استرسي كه داشتم هي در طول شب چكش كردم و بله ديدم تب داره و هذيون مي گه بلند شدم به زور قطره استامينوفن بهش دادم تا اينكه تبش يكم پايين اومد و خوابيد. صبح هم به آقاي همسر گفتم بهتر ببريمش دكتر كه خدايي نكرده به تعطيلات آخر هفته نخوريم و ايشون هم دانشگاه رو تعطيل كردن و با هم رفتيم تهران كلينيك چون دكتر خودش پنج شنبه ها نيستند. خانم دكتر آدرين رو معاينه كرد و گفت سرماخورده و گلوش چرك داره و يك چرك خشك كن قوي داد و ما رو راهي خونه كرد. اومديم خونه و چرك خشك كن داديم و ديديم حال آدرين داره بدتر مي شه و اصلاً تبش قطع نميشه سريع به دكترش اس ام اس دادم و ايشون هم مثل هميشه با محبت زياد جواب دادن كه احتمالا رزئولا گرفته و براي قطع شدن تبش هم از شياف ديكلوفناك استفاده كنيم. خلاصه چشمتون روز بد نبينه كه چهار روز تموم بچم از تب مي سوخت و به هيچ طريقي تبش قطع نمي شد و بدتر از همه اينكه به هيچ چيز لب نمي زد به غير از شير ، دوباره شنبه برديمش پيش دكتر خودش و ايشون هم بازم گفت شايد رزئولا باشه ولي يكم گلوش چرك داره و آنتي بيوتيكش رو عوض كرد. فردا صبح كه مي خواستم تعويضش كنم ديدم بلللللله بالاخره اين دونه هاي لعنتي كه بچه من رو به اين روز انداختن تشريفشون رو اوردن بيرون L ولي خدارو شكر بعد از ظاهر شدن دونه ها يكم حالش بهتر شد و يه ذره اي غذا خورد. بيچاره آقاي همسر كه با توجه به وابستگي آدرين به ايشون تمام اين چهار روز آدرين رو بغل كردن و راه بردن بدون اينكه خودشون هم غذايي بخورن 
الانم بعد از گذشت هشت روز از اين بيماري وحشتناك آدرينم خيلي خيلي عصبي و كلافه شده و اشتهاش هم هنوز برنگشته و همه ما رو غصه دار كرده اميدوارم اين وضعيت زودتر تموم شه و پسرك نازنينم دوباره شاداب و سرحال بشه.
پي نوشت: متاسفانه از اول خرداد هم طرح نيمه وقتم تموم شد و بعد از يك سال دوباره كل هفته رو مي رم سر كار و از اين قضيه خيلي ناراحتم كه بايد پنج روز از ساعت 7 صبح تا 4 بعد از ظهر آدرينم رو نبينم هرچند كه از اين كه پيش ماماني و خاله هاي مهربونش هست خيالم راحته و از بابت هزاران بار ازش ممنونم و خدارو شكر مي كنم كه كنارم هستن.


بيست و يك ماهگي گل پسر
